تبليغاتX
نگاهی دوباره

نگاهی دوباره

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 2:40  توسط کامران  


به دريايي در اوفتادم كه پايانش نمي‌بينم
به دردي مبتلا گشتم كه درمانش نمي‌بينم

در اين دريا يكي در است و ما مشتاق در او
ولي كس كو كه در جويد كه جويانش نمي‌بينم

چه جويم بيش ازين گنجي كه سر آن نمي‌دانم
چه پويم بيش ازين راهي كه پايانش نمي‌بينم

درين ره كوي مه رويي است خلقي در طلب پويان
وليك اين كوي چون يابم كه پيشانش نمي‌بينم

به خون جان من جانان ندانم دست آلايد
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمي‌بينم

دلا بيزار شو از جان اگر جانان همي خواهي
كه هر كو شمع جان جويد غم جانش نمي‌بينم

برو عطار بيرون آي با جانان به جان بازي
كه هر كو جان درو بازد پشيمانش نمي‌بينم
عطار
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 1:51  توسط کامران   | 



یک استاد بزرگواری داشتیم که نمی دانم چرا به ایشان پروفسور می گفتند. البته از نظر معلومات عالی بود اما نمی دانستم یعنی راستش هنوز هم نمی دانم چه وقت می شود به یک استاد لقب پروفسور داد.

پروفسور "ن" هر یک روز در میان  راس ساعت 9 به بیمارستان شریعتی می امد و مشغول ویزیت بیماران خودش می شد. از بیمارانش احوالپرسی می کرد و اگر بیمار به دستور دارویی جدیدی نیاز داشت به سوپر وایزر ابلاغ می کرد. سوپر وایزر بخش ارتوپدی هم دنبال ایشان راه می افتاد و مثل کاتبین درگاه شاهنشاهان کلمه به کلمه فرامین پروفسور درباره هر مریضی را یاد داشت می کرد.

پروفسور همه جور خوبی داشت مگر اخلاق. بعضی وقتها قیافه اش طوری بود که با خودم فکر می کردم به زور به ایشان اول صبح ترشی خورانده اند. زود عصبانی می شد اگر دانشجویی سوال بی ربط و یا حتی کم ربطی می کرد با تندی نگاهی معنی دار می کرد و حرف تندی می زد و باصطلاح دماغ ادم را می سوزاند.

این جناب پروفسور در همان اواخر دهه شصت که بگیر و ببند بود هیچ روزی بدون پاپیون در بیمارستان حاضر نمی شد. ادکلن های گرانقیمتش را معمولا" از فرانسه می خرید و حتی ساعتها بعد از رفتنشان می شد فهمید که ایشان از اینجا رد شده اند.خلاصه عرض کنم که یک شاهنشاه کوچک بود.

یک روز طبق معمول ایشان برای ویزیت به بیمارستان امده بودند و ان روز از همه روز عصبانی تر و کج خلق تر بودند. من و چند دانشجوی دیگر هم بدنبال ایشان روان بودیم و می خواستیم از بوستان علم پروفسور خوشه ای بچینیم و این حرفها... اما ان روز حتی جرات سلام گفتن را هم نداشتیم.

پروفسور کنار تختی ایستاد و پرونده مریض را خواست و بعد از خواندن ان چند سوال از بیمار پرسید. اخرش با عصبانیت پرسید :

« شکمت کار می کنه؟»

بیمار بستری با لهجه شیرین اذری با صداقت کامل در حالیکه با مشکل فارسی حرف می زد جواب داد:

« دوچتور جان کار که میکنی اما نه اونطور که شما دلتون می خواد»

این جمله ان بیمار مثل جرقه ای به انبار باروت بود.همه از خجالت از اتاق خارج شدیم. دویدیم توی راهروی بیمارستان و از انجا به حیاط پشتی نیم ساعت با صدای بلند داشتیم از خنده غش می رفتیم. تابحال کسی نتوانسته بود اینچنین حال پروفسور را بگیرد.

از ان به بعد پروفسور با همه مهربانتر شد.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 16:52  توسط کامران   | 


 

اوایل که با جاوید اشنا شده بودم یک بار حدود نیمه شب بود که با او تماس گرفتم. 

 پرسیدم چه خبر؟ گفت:

 « اگر همین الان به شرق نگاه کنی می بینی که ماه طلوع کرده»

 فکر کردم شوخی می کند.

 « اقا ما را گرفتی؟ خوب ماه طلوع کرده که کرده. من می پرسم چه خبر؟»

 « کامران جان خبر از این مهمتر؟»

 کمی سکوت کرد و ادامه داد :

 « بعضی از خبرهای مهم انقدر که تکرار می شوند برای ما عادی می شوند. اما این تکرار از  اهمیت ان هیچ  کم نمی کند. برای انکه بهتر بتوانی اهمیت ان را درک کنی تصور کن یکروز خورشید طلوع نکند در ان موقع همین موضوع مهمترین خبر تاریخ خواهد شد»

دیگر متوجه باقی صحبتها نشدم و فقط به جمله اخرش فکر می کردم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:38  توسط کامران   | 


خیابان پر از جمعیت است. گاز اشک اور زده اند. مردم اتش روشن کرده اند و شعار می دهند. پلیس با باتون همه را از زن و مرد و پیر و جوان و رهگذران را جانانه می زند.

احساس بدی می کنم و به کوچه ای که ماشینم را در ان پارک کرده ام می روم. عده ای جوان پشت ماشینم خودشان را مخفی کرده اند. سر کوچه چند تا ون دارند ادمها را بزور سوار می کنند. از سر و صورت عده ای خون جاری است و لباسشان را قرمز کرده است.

جوانهایی که پشت ماشینم قایم شده اند از من خواهش می کنند ماشین را حرکت ندهم. از سر کوچه صدای جیغ زنها و فریاد مردها گوش فلک را پر کرده است. صدای اژیر ماشین های پلیس و موتورها گوش را می خراشند. صدای پرتاب گلوله های گاز اشک اور هر لحظه شنیده می شود.

سوار ماشین می شوم و رادیو را روشن می کنم. رادیو پیام دارد اهنگ "الهه ناز" مرحوم بنان را پخش می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:36  توسط کامران   |